قایقی خواهم ساخت... خواهم انداخت به آب ... دور خواهم شد از این خاک غریب .... که درآن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق...قهرمانان را بیدار کند ....قایق از تور تهی ....ودل از آرزوی مروارید ... هم چنان خواهم راند...نه به ابی ها دل خواهم بست .... نه به ابی پریانی که سر از آب به در می آرند.......ودر آن تابش تنهایی ماهی گیران ... می فشانند فسون از سر گیسوهاشان ....هم چنان خواهم راند... پشت دریاها شهری است..... که در آن پنجره ها رو به تجلی بازند....بام ها جای کبوترهایی است... که به فواره ی هوش بشری می نگرد.... دست هر کورک ده ساله ی شهر، شا خه معرفتی است.... مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند، که به یک شعله ، به یک خواب لطیف ، خاک موسیقی احساس تو را میشنود ...و صدای پر مرغان اساطیر، می اید در باد .... پشت دریاها شهری است ....که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است....شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند پشت دریاها شهری است .... قایقی باید ساخت.......!!!!!
برچسب:
نویسنده: آیلار